تبليغاتX
فریادهای بی صدا


فریادهای بی صدا

روحی مشوشم که شبی بی خبرز خویش...در دامن سکوت به تلخی گریستم

 

                                     

 

 

 

پركن پياله را،

كاين آب آتشين

ديري است ره به حال خرابم نمي برد...

اين جام ها كه درپي هم ميشوند تهي

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب مي ربايدوآبم نمي برد...

من باسمند سركش وجادويي شراب...

تابيكران عالم پنداررفته ام

تادشت پرستاره ي انديشه هاي گرم

تامرزناشناخته ي مرگوزندگي

تاكوچه باغ خاطره هاي گريزپا

تاشهريادها...

ديگرشراب هم

جزتاكناربسترخوابم نميبرد.

هان اي عقاب عشق

ازاوج قله هاي مه آلوددوردست

پروازكن به دشت غم انگيزعمرمن...

آنجاببرمرا كه شرابم نميبرد...

.

آن بي ستاره ام كه عقابم نميبرد...

.

درراه زندگي

بااين همه تلاش وتمنا و تشنگي

بااين كه ناله ميكشم از دل كه آب...آب...

ديگر فريب هم به سرابم نميبرد...

.

پركن پياله را........

.

.

.

.

پ.ن:

دليلي براي هيچ چيزندارم...دوباره قصه اي تكرارشدوضربه ي آخروزد...

حذف ميشه به زودي...اينوپست آخروگذاشتم تا دوستان دلگيرنشوندازمحوشدن ناگهانيش

بابت همه چيزوهمه ي دقايق ممنون

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 1:59 PM توسط الهه| |

نفس بي نفس انسانيت...درون اين ناكجا آبادبه شماره افتاده...

قرني كه حتي عطر سيب هم بوي مرگ ميدهد...

وگياه هرزي كه چه ايستا به خاك وجودمان خيمه زده...

وچه فريادهايي كه حفره ي زمان آن رابا ولع ميبلعد...

وچه دردهايي را كه باطعم غريزه...نشخوار ميكندو...

                                                                           چه هويت هايي راكه به سيخ ميكشد...

اين حفره ي سياه كه درآن...معيارشخصيت ها،رابطه ي معكوسشان با عروض كمرهاست...

وآدميان باچه تخفيف بزرگي خودرا به چنگالكهاي ريا تسليم مي كنند...

چه انصاف عبثي...!!!

وبه راستي بودنمان راچه مكارانه باآرايه ي پارادوكس آراسته و آميخته ايم

.

.

.

اينجادراين روزهاي روبه زوال...عدم آشكاراپيداست...اما...

به راستي عدن هستي مان را،كجاگم كرده ايم؟!!!

اينجا...دراين اوج بي ارتفاع...

چه احمقانه به عبورپرنده اي دلخوش كرده ايم...

 

فصل هاست كه از اين خاك...آسماني عبورنكرده است...

فصل هاست......كه ازاين خاك......آسماني عبورنكرده است

 

وچه ساده لوحانه...روي سقف محدود افكارمان...

                                                                      رنگ آبي آسمان پاشيده ايم...

...تاشايدباورمان شودكه وحشيانه آزاديم...

اينجا...دراين ميان...

درلابه لاي كرم هاي مزاحم،كه انگارتنهانشانه ي زيستشان...لوليدن است وبس...

سالهاست كه نسل پروانه هاشان منقرض شده...

فريادهاي افلاكيون چه بي صداست...وچقدرهم بي صداست...

به گمانم...آنهاهم روبه انقراض...جاده پايان مي برند

.

.

.

ديرزماني است كه بودنم به شماراجسادلايه به لايه ي ثانيه هاميگذرد

و به دردي مبتلا شده ام كه تنها نشانه اش...بالاآوردن حجم سنگين روزهاي گذشته وتكراربي امان دقيقه هاست...

تمام كش دار شب هايم...

                                     چه بي ستاره...

                                               چه تنهاوغريب...درمن حل مي شوند...

آري...دراين ارتفاع پست...گيسوانم ديگربه جولان نسيم...طنازي نمي كند و...

                                                                                                      چه سركشانه رام وآرام شده...

درابعاداين عصرهفت رنگ...

چه ناباورانه رنگ باخته ايم...

چه ناسپاسانه رنگ ساخته ايم...

و به تزوير سرخي دل هايمان رادست سازكرده ايم...

.

.

.

آه...

اي عجب كه دراين سطر...

خرمن رخوتم را،حتي با خود خورشيد هم نمي توان به آتش كشيد...

.

.

.

پ.ن:معترضم واين شعر عكس العمل واكنش كنش هاي بي صفتي جامعه امروزه است كه اين ديدگان

درطي اين مدت نظاره كرده است...

پ.ن:ملت بسياربا حال تشريف دارن...(تجربه ي جديد)

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:24 PM توسط الهه| |

اپیدمی...

گل هاآپارتمان راسبزمیکنند...

آپارتمان گل ها رازرد

گل های چینی امازردنمیشوند...عجب!

راستی!رزهای محترم...

من سرخک گرفته ام٬شماچطور؟

.

.

.

صرفه جویی...

صفررابستند...

تامابه بیرون زنگ نزنیم...

ازشماچه پنهان!!!

ما...ازدرون زنگ زدیم...!

.

.

.

پ.ن:!

پ.ن:...........

پ.ن:برداشت آزاد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:41 PM توسط الهه|

اين مردمكان يخ بسته درگودال...

باهمه ي بي فروغي اش...قورت ميدهد قصه ي موهوم رخوت را...

رخوت گنگ پاييز...

رخوت منقلب دستان درخت...

رخوت ناب آيينه...

ورخوت زاده شدن نيازي شهوتناك...

اين دستان منجمد سرد...باهمه ي نئشگي اش...درون فيروزه هاي حوض...وول خوردن نطفه اي مغموم رالمس ميكند

اين2پاي مفلوج..

باهمه كرختي اش...

تاانتهاي باغ ميدود...وبه حريمي ممنوعه پاي مينهد...

وگوشهايم...باهمه كربودنشان...

فرياددلمردگان را...برمزار جسدهاي روسبي شان ميشنود...

آرري...

تن مفلوكم مفتون بودن است...

يا...

بودن مفتون تنم را...نميدانم!

هرچه هست...اين منم...با همه ي نداشتنها...

كه معماي كهن باغوپاييز راكشف كرده است...:

ميوه ي تازه ي باغ...حاصل همبستري فاحشه اي بادرخت پير است

.

.

.

پ.ن:ميترسم ازاينجا نوشتن اين چرك نوشتاربه دلايلي...ولي نميشه ننوشت

پ.ن:وبلاگ مشترك منوهيچكس:

nazdiktaraay.blogfa.com

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:43 PM توسط الهه| |

درمزرعه ی نگاهت احساسم راجارمیزنم:

ودرتلاطم گندم زارهاگم میشوم

وتوحتی...

میان مترسکهای تنهایی...

سهم من شاید...

دلشوره ای است که سالهاست

آن را بردوش میکشم

وهراسانم ازنگاه مزرعه داری که

بالهایم رانشانه رفته است

هان ای مترسک!گریه هایت سیری چند؟...

گریه هایت...سیری چند؟

.

.

.

پ.ن:تکرارمیشوم...نه به جلومیروم...نه به عقب...تکرارمیشوم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:58 PM توسط الهه| |

اين شعروديروزتوي اتوبوس نوشتم...خب اون موقع حسش اومدديگه...

.

.

رویای قهر

من دلم ميخواهد...به همه اهل جهان پشت كنم...

وبگويم كه دلم سخت گرفته است دراين دهكده ي عمرسراسرنيرنگ...

دل من ازهمه ي رنگهاخسته شده...

دل من طالب آن است دمي چشم گذارد برهم...

تاكه يكرنگي تاريك مصون باشدازاين همه رنگ...

خواب آسوده دلم ميطلبد

نفسي بي پروا...ذره اي عشق دلم ميطلبد

.

.

دل من ميخواهدقلك عمرم را،بزنم روي زمين...

تا كه صدتكه شود.......وهمه اندوخته ي اين تكراررا...گوشه ي چارقدم حفظ كنم

تاكه گيرم دست دلم راپي بازارسياه...

ودرون بازار...

گوشه ي چارقدم بازكنم...بفروشم همه روزها،همه شبها،همه آرزوهاي گمم

دوعددگوش بگيرم به ازاي آنها...گوشهاراهديه كنم من به دلم

وبگويم كه بگو...

بغضهاي گنگ وخموش...زخمهاي كهنه وژرف...دردهاي سردوچموش

وبگويم كه بگو...

قصه ي پردردوپرازترسودراز شب را...كه چگونه خفه ميكرد روياي قشنگ نوررا...

وپرم ميكرد ازكابوسهاي طويل...

وبگوكه نميدانم كه چرا؟؟؟

دردهاي هرز دلم را كس نشنيد؟...

وچرادرباوركس بودنم رنگ نداشت؟

كه چرا اين مردمكان...زخمهاي سينه ام را دوبرابركردند؟

وچرارنگ رخسارمراناچيزمي انگاشتند؟

وبگواين راهم كه چقدر...ازهمه آدميان دلگيري...

.

ودرون اين گوشهافريادكن:

من دلم ميخواهدبه همه اهل جهان پشت كنم...........

.

.

.

پ.ن:تصميم گرفتم اين چرك نوشتاروچاپ كنم!!!

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 7:13 PM توسط الهه| |

 

 

 

                          

 

                        (ميخواهمت) رابرنمي تابم...

                        وبازوانم،حلقه داري است برحلقوم بي كاره گي ها...

                        (مي بويمت) رابيزارم...

                        وقلبم

                        چاله تاري است بردستان بي رنگ...

                        مادرشده ام

                        زايمان پررنج كودك مرده ي احساس راصبوري ميكنم...

                        و(مي ميرمت) را

                       خوابانيده ام درگورستان مرده هاي بي صاحب

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 3:8 PM توسط الهه| |

سلام...

آره...ميدونم...همتون گله دارين...اماخب بودنمون روهمين نبودنها معنا ميكنن ديگه.......

يه مدت نبودم...

.

.

.

رفته بودم تادنيا را از1ديد ديگه ببينم...به سفارش سهراب چشماموشسته بودم...

براي اولين بار،چشمام بازه باز دنياروقورت ميدادن...

عينك خوش بينيموبرداشتمويه عينك ديگه خريدم...عينك واقع بيني...

ميدونيد؟چيزايي روديدم كه قشنگ نبود...

باروون بود،دوستم بود...دوستوزيرباروون ديدم...اما...پرازتزوير...پرازريا...

فكرو خاطره ام روهم زيرباروون بردم...اما...لجن شد...خلااااصه...

نميدونم...اين سهراب،اسطوره ي ما،چراهيچ وقت گفته هاشوعملي نكردتانتيجه شوببينه...

شايدم ماهاخيلي عوض شديم!

.

.

يكم كه به صفحه ي ضميرم فشارمي آرم،ميبينم استدلال دوم درست تره...

چه بلايي داره سرمون مي ياد...ماها داريم باخودمون چيكارميكنيم؟

اومدم گلايه كنم...ازچيزايي كه ديدم...چيزايي كه شنيدم...

من باچشماي شسته شده...ديدم پسربچه اي روكه چشماي معصومشودوخته بود

 به يه دخترخانووم نسبتا محترمو

همون جمله ي كليشه اي رو كه هممون شنيديموتكرار ميكرد...

خانووم ...خانوم توروخدا يه آدامس بخرين...

خانووم...

بعدم آرووم ايستادجلوي دختره تاتلفنش تموم بشه و بلكه...

تلفن تموم شداما...

ظاهرن پشت خط دوست پسرگرام تشريف داشتنواحتمالااعلام كردن تاريخ مصرف

دخمل خانوم تموم شده كه...

ميدونيدعكس العمل دخترچي بود؟

لپ تابي روكه دستش بودوكوبيد توسر پسرك...اشك وخون پسربچه كه بعد

 فهميدم اسمش اميده يكي شده بود...اميد...

.

.

.

ديدم دختري رو كه پشت چادرش...پشت اسم خدا وپيغمبر...پنهوون شده

 بود تابه مقاصدشومش برسه...

تامباداكسي بهش شك كنه...تاراحتتر خونه فسادشواداره كنه...چنان قرآن

ميخوندوسنگ خدارو به سينه ميزدكه...

(ازاين دست اين چندوقت زيادديدم اما اين يكي آبروي انسانيتشوگرگاي خونه فسادش به تاراج برده بودن)

....

ديدم دختري روكه باافتخاربه دوست پسرش اعلام ميكرد ماتو خونه مون

قرآنوسجاده ي نماز پيدا نميشه كه مبادا

آبروش بره وحفظ كلاس بشه...آبرو و حيثيت مادر و پدر متدينشو چه ارزون

به حراج گذاشت...ازاين دستم

زيادديدم...

زياد ديدم آدمايي رو كه عقلشون به چشم ظاهربينوتاريك بينشونه و

چه ساده لوحانه درمورد هم قضاوت ميكنن...

.

.

.

تويه خونه ديدم زني روكه به خاطر نون شب بچه هاش،ميخواست كليه هاشوبفروشه و

ازقضامقامات شهرفهميدنو تامينش كردن.

توخونه ي ديگه زني روديدم كه كليه شم فروخته بودوحالا كه چيزي واسش باقي نمونده بود،

داشت خودفروشي ميكردتانون بچه هاشودربياره...

اما كجان مقامات؟...مگه 2تاش تن فروشي نيست؟مگه2تاش دربه در ي نيست؟مگه فداكاري نيست؟

كي ميدونه؟شايدزني كه به اشتباه اسمشوگذاشتيم فاحشه...خيلي پاكتتراز..........

.

.

.

به چه قيمتي ميخوايم خودمونوبه همه نشون بديم؟به قيمت بردن آبروي همديگه؟

زيرسوال بردن انسانيتوشرافت همديگه؟

به چه قيمتي ميخوايم up dateبودنوهاي كلاس بودنمونو نشون بديم؟

شايددرست نباشه بگم...اما...كاربه جايي رسيده كه

ميبينم خيلي از دوستام ازاسم خداروبردن...شرمشون ميآد...

خدايي كه اگه ماروبه حال خودمون بذاره ...................

مابچه مسلمونيم مثلا...فوج فوج غيرمسلمون دارن اسلام مي آرن...

واسه اينكه ميبينن يه چيزي توزندگيشون كمه...

يه جاي كارشون ميلنگه...تمايلاتشونو1دفعه ارضاميكنن2دفعه...

بعدازيه مدت ديگه عادت ميشه...لذتي نداره...

زندگيشون مساويه بايه تكرارعبثوبيهوده...

اونوقت مابچه شيعه هابازم واسه همون حفظ كلاس داريم ميريم سمت ديناي ديگه...

كم مونده گاوي،الاغي،پهن اسبي...چيزي رو خداي خودمون بخونيم

تا مبادا اسم خدا رو بردن آبرومونوببره...

به خداحيفه...ماها نميدونيم چي ميخوايم اززندگي...ماهانميدونيم

دنبال چي ميگرديم...چرافكرميكنيم خوشبختي يعني

خوش بودن درلحظه...چرا؟چرا نسبتورابطه ي انسانيتوشرافت يه رابطه ي

معكوس شده باعروض كمرها...

.

.

كاش به خودمون بيايم...كاش...به اميد اون روز...

.

.

.

.

پ.ن:سكوت امسال من دربرابرانگشت اتهام خيليانشونه ي تاييدحرفشون نيست...

...نشونه ي تاسفه...واسه خودم...واسه شمايي كه

اينقدر............

پ.ن:ممنونم...ممنون از شماهايي كه تو اين مدت تنهام نذاشتينوبه فكرم بودين...

معذرت خواهي ويژه...256پيام خصوصي!...شرمنده كرديد

پ.ن:ديربه ديرمي آم نت ودرنتيجه كامنتاهم ديرتاييد ميشه...شرمنده ديگه

.

.

.

و...قصد دل كندن ندارم،ازتو اي دل كنده ازخود....ازتواي برده دلم را،تاشب خوب تولد

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:30 AM توسط الهه| |

اینروزا دلم حالوهوای کویرو کرده...

دلم یه بیابون بی آبوعلف میخواد که خودم باشمو خودم...

یه شوره زارکه صدای هوهوی بادای عاصیش دیوونم کنه...

دلم یه شب پرستاره میخواد...

.

.

.

نه...

 دیگه دلم باروون نمیخواد...

دلم یه زمین تشنه میخواد...توحسرت باروون...

مثل خودم...

اونجا که تنهاراه فرارت...آسمونه...

.

.

.

توکویرصدای خدارو میشنوم....

امااینجامیون شلوغیه شهر حتی صدای خودمم گم میکنم...

.

.

.

بهانه....

آره این نوشته ها همه بهانس...

بهانه برای فرار از واقعیت...

برای فرارازتو...

شایدم فرارازخودم...

.................

.

.

.

نمیدونم...

اونی که عقلم میگه بنویس...

دلم داره فریادش میزنه رو نمیتونم بنویسم....

.

.

.

.

.

همین...

چیززیادی ندارم واسه گفتن...

.

.

پ.ن:................................................

 پ.ن:دلم نفس کشیدن آزادوبدون واسطه...بدون اکسیژن مصنوعودست ساز این بشرپست میخواد...

پ.ن:دلم هواتوکرده...کجای این کره ی خاکی داری به رفتن ادامه میدی؟

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:2 PM توسط الهه| |

عقربه های ساعتم...چه ملتمسانه به من مینگرند...

نفس ثانیه ها را بشمار...نفس ثانیه ها را بشمار...

بی امان درپی هم...

وتوهم میدانی...ومنم میدانم...که به دنبال چه در پی هم میگذرند...

دل آنها هم لحظه ای نرفتن میخواهد...

.

.

.

پ.ن:۳دی ماه...سالروزتولد صالح...

پ.ن:خسته ام...مثل همیشه دلم نرفتن میخواد...

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:6 AM توسط الهه| |


Design By : Night Skin

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ